پرونده;اعترافات هولناک یک منافق

"خانه تیمی مرکزیت بخش ویژه در خیابان کارون بود.مهدی کتیرایی و حسین ابریشمچی در آنجا بودند و جواد محمدی(طاهر)مسئول حفاظت خانه بود.طاهر حین مراقبت از خانه و دیده بانی از داخل خانه مشاهده می کند که فردی بیرون از خانه ایستاده است و به او مشکوک می شود و طبق خط داده شده اقدام به شناسایی وی می کند.روز بعد همان فرد را به همراه یک جوان دیگر در آنجا می بیند و به افرادبالای بخش ویژه می گوید و آنها دستور ربودن آن دو جوان را صادر می کنند.طاهر به همراه رضا هاشملو و محمد جعفر هادیان اقدام به ربودن این دو جوان می کنند. در خیابان با ماشین جلوی آنها پیچیده و به آنها می گویند که ما کمیته ای هستیم و باید با ما بیایید...آنها به خانه خیابان بهار که از قبل برای شکنجه آماده شده بود برده می شوند.حمام این خانه که برای شکنجه انتخاب شده بود به وسیله نایلون های کلفت صداگیری شده بود.ابزار این خانه عبارت بود از طناب و کابل ,نقاب,دست بند و میله های سربی که اگر به پشت گردن هر کسی می زدی بیهوش می شد,زنجیر,قفل و سیانور و ...

طاهر(جواد محمدی)به همراه مصطفی معدن پیشه و شهرام روشن تبار اقدام به شکنجه آنها می کنند.هدف از این سرعت عمل این بود که ببینند آیا خانه تیمی خیابان کارون لو رفته است یا نه؟پس از بازرسی از جیب آنها کارتها و مدارکی که نشان می داد پاسدار هستند بیرون می آورند. بعد آنها را روی صندلی با طناب می بندند و صندلی را روی زمین می خوابانند.با کابل های کلفت چند لایه به کف پا و سایر نقاط بدن آنها می زنند وبرای این که صدای آنها بیرون نرود دهان آنها را پارچه می گیرند...

همان روز مسعود قربانی به من ابلاغ کرد که به دستور رحمت(حسین ابریشمچی)آنها ربوده و مسئولیت بازجویی آنها با من است و به من گفت که با هم سوال تهیه می کنیم که برای ما مشخص شود که خانه های تیمی چگونه لو می رود. از اینجا بود که من در راس این جریان قرار گرفتم و به عنوان کسی که خطوط مرکزیت را اجرا می کرد عمل نمودم..برای ایجاد هراس نقاب به چهره می زدیم , همین کار را کردم و وارد حمام شدم.دیدم یک پسر 16-17ساله در گوشه حمام در حالی که دست و پاهایش با زنجیر بسته شده افتاده است.اسمش طالب طاهری بود و پاهایش کبود شده و باد کرده بود.بدنش و کف پاهایش تاول زده بود.سپس به اتاق رفتیم تا فرد دیگر را که محسن میرجلیلی نام داشت ببینم.فردی حدود 24-25 ساله در حالی که دستها و پاهایش با زنجیر بسته شده در گوشه اتاق نشسته بود.بدن او نیز مانند بدن طالب بود و خیلی با کابل شکنجه شده بود...مصطفی معدن پیشه به من گفت که ما دیروز خیلی آنها را شکنجه کردیم تا معلوم شود که آیا خانه را زیر نظر داشتند یا نه, اما آنها انکار کردند و ظاهرا خانه را زیر نظر نداشتند...سوالات را آماده کردم و کار شکنجه را شروع کردم.آنها را به نوبت داخل حمام می بردیم و در حالی که پاهایشان تاول زده بود و حال نداشتند آنها را روی صندلی بستیم و صندلی را خواباندیم و من با کابل می زدم وآنها که از درد ناله می زدند,مصطفی دهان آنها را با پارچه گرفته بود.آنقدر آنها را زدم که تاول پای آنها ترکید و خونریزی کرد...

وقتی پاهای آنها خونریزی کرد مصطفی پاهای آنها را باند پیچی کرد وآنها را برای شکنجه مجدد آماده کرد.من مرتب از آنها سوالاتی می کردم و آنها انکار می کردند و جوابی نمی دادند,از بالا گفتند که حتما آنها اطلاعات دارند...

روز بعد کار را شروع کردیم.جواد محمدی ابتدا به جان آنها افتاد,سپس آنها را روی همان صندلی بستیم و روی پاهای متورم و خون آلود آنها آب جوش ریختیم,طوری که پوست بدنه آن ترک خورد و تاول ها ترکید..آنهابارها بیهوش می شدند و باز به هوش می آمدند...آب داغ روی سر و صورت آنها ریختیم که سر و صورتشان تاول زد...خون از همه جاهای بدن آنها به راه افتاده و خون زیادی از بدنشان رفته بود.طاهر(جواد محمدی)با نوک چاقو به بدنشان می کشید طوری که عضوی از بدن آنها نبود که خون آلود نباشد...

من و مسعود قربانی به داخل حمام و به سراغ محسن میرجلیلی رفتیم.مسعود به او گفت که اگر اطلاعات ندهی تورا می پزیم. سپس به من گفت که اتو را بیاور.من اتو را آوردم و در حالی که به برق زد و کاملا گرم شد ناگهان اتو را به کمر محسن میرجلیلی چسباند.محسن از شدت درد دهانش را به طرز عجیبی باز کرد و از هوش رفت.بوی سوختگی همه جا را گرفته بود ,من خیلی ترسیده بودم,مسعودهم ترسیده بود ولی سعی می کردخودش را مسلط به کاری که می کند نشان دهد...

جواد محمدی و مصطفی معدن پیشه مشغول شکنجه طالب طاهری بودند.جوادبه مصطفی گفت:برو چاقو بیاور.مصطفی چاقو را که آورد چاقورا چند بار بر روی بازوی طالب کشید که بار سوم خون بیرون زد و بر اثر درد شدید تکان خورد.می خواست حرف بزندکه جواد با مشت توی دهانش کوبید طوری که دندانش شکست.جواد گفت حالی ات می کنم و سپس میله سربی را برداشت و به دهان و فک و چانه او زد که وقتی دهانش را باز کرد دندان های شکسته اش به همراه خون و آب دهان بر روی شلوارش ریخت.مصطفی با میله سربی که در دستش بود به جاهای دیگری از بدن او می زد.محسن میرجلیلی به هوش آمده بود که مسعود قربانی به من گفت که برو آب جوش بیاور.من آب داغ آوردم و مسعود گفت که بر روی پاهایش بریز.من می خواستم به یکباره خالی کنم که مسعود اشاره کرد که یواش یواش بریز تا بیشتر زجر بکشد.من نیز همین کار را کردم .طوری که تمام تاول های پایش ترکید و شکل خیلی وحشتناکی پیدا کرد و پوست پاهایش از بدنش جدا می شد .محسن بیهوش شد و بعد که بهوش آمد به روی شلوارش پنجه می کشید.مسعود آب داغ روی دست های محسن می ریخت که دستهای محسن پف کرد و چروک شد و حالت پختگی داشت.

به اتاق که رفتم صحنه دلخراشی دیدم.پوست سمت راست سر طالب به همراه موهایش کنده شده بود و جواد محمدی در حالی که چاقوی خون آلود دستش بود بالای سر طالب که بیهوش شده بود ایستاده بود.وقتی طالب به هوش می آمد حرف نمی توانست بزند.فقط در حالی که دهانش را به سختی باز می کرد ناله هایی از او شنیده می شد و جواد که با حالت عصبانی از او می پرسید چرا حرف نمی زنی ,صدای ناله خود را شدیدتر می کرد و سر خود رابشدت تکان می داد.مصطفی سر او رامحکم گرفته بود و جوادبا عصبانیت چاقو را بالای گوش طالب گذاشت و آن را برید و بلا فاصله چاقو را روی بینی طالب گذاشت و آن را برید, طوری که خون زیادی از سر و صورت طالب جاری شد و تمام سر و صورتش غرق در خون شد و بیهوش شد...در همین حین که طالب بیهوش بود جواد چاقو را کنار چشم طالب گذاشت و فشار دادکه خون از چشمش بیرون زد...

من با کابل به کف پا و بدن محسن زدم که به هوش آمد.هنگامی که دهانش را باز می کرد بوی گندیدگی شدیدی از دهانش می آمد و لثه هایش حالت پوسیدگی داشت.بدنش سست شده بود .یکبارکه مسعود موهایش را می کشید و من با کابل او را می زدم یک دسته از موهایش در دست مسعود ماند.سپس محسن را که دیگر رمقی در بدن نداشت به داخل اتاق دیگر بردیم و با زنجیر به میز بستیم. طالب بیهوش در حالی که خون در جاهای مختلف صورتش خشکیده بود روی صندلی همچنان در حال شکنجه بود و جواد محمدی با انبر دست مشغول کشیدن دندانهای طالب بود که از دهان او خون زیادی بیرون می ریخت و دهانش بوی بسیار بدی می داد...

جواد اطلاعات می خواست و طالب جوابی نمی داد.جوادگفت:این طوری نمی شودباید کبابش کرد ومصطفی به آشپزخانه رفت و گاز پیک نیک و سیخ به همراه خود آورد.جواد سیخ را دوبار سرخ کرد به ران طالب زد و بار سوم سیخ را سرخ کرد و به دکمه های جلوی شلوار طالب چسباند که شلوار طالب سوخت و سیخ داغ به بدن طالب اصابت کرد که یک دفعه دچار شوک شد...تمام فضای اتاق را بوی سوختگی پارچه و گوشت پر کرده بود.

تا عصر آنها یکی,دوبار به هوش آمدند...حوالی عصر مصطفی معدن پیشه بر اثر دست پاچگی وقتی محسن میر جلیلی یک تکان خورده بود تیری شلیک کرد و مجبور به تخلیه خانه شدیم...

با همان میله های سربی آنها را بی هوش کردیم و سپس به بدن آنها سیانور تزریق کردیم و در حالی که هنوز جان می دادند آنها را پتو پیچ کردیم و داخل صندوق عقب گذاشتیم.ساعت 9 شب ماشین را در خیابان نظام آباد 

تحویل خسرو زندی و محمدجعفرهادیان قرار دادیم تا آنها را برای دفن به بیابان های اطراف ببرند...

وقتی جریان شکنجه لورفت سازمان فکر نمی کرد که قضیه این قدر برایش گران تمام شود و وقتی با انبوه شرکت کنندگان در تشییع جنازه اینها و مسئله داری بچه ها در داخل تشکیلات مواجه شد به ما گفتند که هیچ چیز به بچه ها نگویید و اگر بچه ها سوال کردند بگویید که کار خود رژیم است."

 

*آنها انسانهای عادی و بعضا روشنفکر بودند که انحراف و  تبلیغات منافقین آنها را به شکنجه گری و کشتن انسانها رساند.

 

محقق:سید محسن صاحبدادی

/ 0 نظر / 329 بازدید